ورودي اراك ايستاديم تا كمي استراحت كنيم ولي اونقدر سرد بود كه داشتم ميمردم خيلي وحشتناك بود ولي لذت داشت چون همش به صبحش فكر ميكردم كه بعد از سه ماه ميخوام دوستامو ببينم .
ساعت پنج بود حركت كرديم به سمت همدان خيلي خوابم ميومد ولي حيف مجبور بودم به خواطر خواهرم جلو بشينم ولي خوب بود چون بخاري بيشتر سمت من بود و كمتر سرمارو احساس ميكردم...
بالاخره ساعت هفت رسيديم تند تند لباسامو اتو كردم و راه افتاديم از ديدن دوست صميميم كه يه جورايي خواهرمه خيلي خوشحال ميشدم واقعا روز خوبي بود بدترين چيزش اين بود كه:
هر دبيري كه ميومد سره كلاس ميگفت :شما امسال نهايي هستين و اگه بخوايم اين جلسه درس نديم همين يه روزم به ضرر خودتون ميشه
برچسب:
نویسنده: آروین اسماعیلی