خیلی جات پیشمون خالیه
تو کلاسمون
تو حرفامون
خیلی جات معلومه
میدونی خواهرت چقدر برات ناراحته
میدونی مامانت چه زجری میکشه
میدونی چقدر دلم تنگ شده برات
بازم بگمممممم؟؟
امشب داشتم صداتو گوش میکردم خیلی بیشتر دلتنگت شدم ولی هیچ کس حالمو نمیفهمه همش فک میکنم:
چیمیشد یبار دیگه فقط یبار ببینمتون اینقدر نگاتون کنم سیربشم و ازت حلالیت بطلبم
به خدا من یه یک دقیقه هم راضیم باورکن
ولی...
دیروز رفته بودیم برای چهلمین روز نبودنتون به مسجد خیلی سخت بود دلم میخواست به جایه خودتون خواهرتون رو بغل کنم پیشش زار بزنم...
بازم حرفه اخرم اینه که خیلی دلم برات تنگ شده بیشتر از اونی که هرکس ممکنه به ذهنش برسه..
چهل غروب نبودنت را با گریه سرکردم
خدا میداند بقیه ی این مدت را چگونه سر خواهم کرد
برچسب:
نویسنده: آروین اسماعیلی