خرید بک لینک
روز چهارشنبه مورخ 95/4/16 بود دقیق روز عید فطر،روز شادی و آزادی من بعد از دوماه سختی بود،روز شروع شدن تابستانم بود.که بااین حادثه ی تاسف برانگیز آغاز شد.

.

.

.

.

صبح زود بود.همه آماده شده بودیم تا بریم نماز عیدفطر داشتم از خوشحالی منفجر میشدم و خیلیم خوابم میومد اخه شبش تا ساعت چهار با دوستم بیداربودم.خیلی سریع آماده شدم تا یه وقت دیر نکنم خلاصه یه روسری سفید پوشیدم و چادرمم روش و از خونه زدیم بیرون.

منو فاطمه رفتیم خونه مادرجون تااوناهم آماده بشن بریم مسجد نزدیک خونمون من همینجور منتظر نشسته بودم تا بالاخره آماده شدن،تارسیدیم وسطای نماز بود خیلی سریع قامت بستیم اصلا خیلی حالم خوب بود داشتم از همه چیز لذت میبردم تازه توی حیاطم نماز خوندیم دیگه بهتر بااون هوای عالی و تمیز همدان همه چیز بوی تازگی و طراوت گرفته بود

نماز تموم شد خیلی خوشحال و خندان و خواب آلود برگشتیم خونه. رفتم تواتاق دراز شدم تاسرمو گذاشتم از شدت خستگی یه خواب عمیق رفتم ولی ناگهان به یه صدای خیلی ترسناک بیدارشدم اونم این بود که یه دفعه مادرجونم گفت:(فائزه بیا ببین بابات چش شده یجوری خوابیده) از ترس ایستاده خشکم زده بود یکی دساش میلرزید یکی میزد روپاشو میگفت:(یا خدا) به هرکی زنگ میزدیم جواب نمیداد،همه یا خواب بودن یا سره نماز بودن خیلی دقیقه های بدی بود تازه بدتراز اون آمبولانس بود که حرصمون رو در آورده بود آخه میگفتن:(تا دوساعت دیگه ماشین نداریم) پسر عموم سرشون داد میزد تا بالاخره گفتن الان میفرستیم اومدم برم دم در تا ببینم کی میاد که یه صحنه ی خیلی بدی رو دیدم اونم این بود که "عمه م دسته باباحاجیم رو آورد بالا و یک دفعه دسش افتاد و همینجور خون بالا می اورد فقط چشامو بستمو رفتم دم در که دیدم پسرعموم وسط خیابون ایستاده.

خیلی ترسیده بودم،دست و پاهام میلرزیدن،تااینکه پسرعموم رفت تو و یه چند دقیقه ی بعد اومد بیرون و گفت:(نه نبضش میزنه نه قلبش یاخدا)

یاخدا نه انگار همه چی جدی بود

دیگه ندیدنش

نشنیدن صداش

نیومدنش به خونه

بعد از اومدن آمبولانس:

اره همه چی تموم شده بود اومدم داخل خونه گه دیدم ملافه رو کشیدن روش و روبه قبله خوابوندنش خیلی سخت بود هیچ کس پیشمون نبود،فقط ما پنج نفر بودیم و یه عزیز از دست رفته

باورم نمیشد همشون مثل یه سکانس فیلم بود. هیچ کس هنوز خبردار نشده بود فقط ما تنها میدونستیم و باخبر بودیم تااینکه پسر عموی بابام اومد پشت سرش عمو کوچیکم من فقط صدای داد و گریه میشنیدم از داخل خونه همه داد میزدن بابا،وایی بابامینا هنوز نیومده بودن من هیچ کسو نداشتم منتظر بودم به پرو پای همه میپیچیدم خیلی حالم بد بود.

تااینکه داخل بودم مامانم اومد داخل یک دفعه گفت:(این چرااینجا خوابیده،چراهنوز نبردینش) من فقط نرگسو از بغلش گرفتمو رفتم خونه همسایه ی مادرجونم و دیگه بابامو ندیدم بعد از اونم به زور بلند شدمو رفتم خونمون تا لباس مشکی بپوشم.

خیلی تو شوک بودم واقعا باور نکرده بودم. وقتی برگشتم بابامو دم در دیدم و دوتامون زدیم زیر گریه اون همش می گفت:(زهرا دیدی چیشد؟ای کاش من جایه اون میرفتم) خیلی ناراحت بود وقتی اومدم خونه دیدم برده بودنش و من دیگه ندیدمش وقتی اومدم خونه همه بهم میگفتن تسلیت میگم ولی من اصلا عین خیالم نبود چون باورنداشتم.

اون روز بدترین روزم بود بغض داشت خفم میکرد تااینکه روز تشیع جنازه رسید یعنی پنج شنبه 95/4/17 ساعت ده شبش من تا ساعت پنج بیدار بودم تا چشمو میبستم همش صحنه ی صبح روز قبل میومد توی ذهنم تابعدش از خستگی خوابم برد صب حرکت کردیم هنوزم آروم بودم عینه خیالم نبود تا وقتی که گفتن بیاین برای نماز میت اون موقع بود که مامانم داد زد سرم و گفت:(زهرا گریه کن)شروع کردم بلند بلند گریه کردن خیلی حالم بد بود نزاشتن ببینمش داشتم از ددریش دق میکردم آخه همه اومده بودن ولی باباحاجی من خوابیده بود اینقدر راحت که صدای منو نمیشنید اونی که وقتی من میرفتم زیر پام بلند میشد و اول محکم بغلم میکرد بعدش بوسم میکرد.

بعداز نماز میت دو بیت از اشعار خودش رو خوندن آخه هم شاعر بود هم مداح اهل بیت بعدش آقایون خیلی سریع بردنش سمت قبرهای دو طبقه منم میدویدم دنبالشون.

تااینکه رسیدم بهشون ایستادم بالاسره باباحاجی اون پایین خوابیده بود خیلی راحت با یه ملافه ی سفید.

داشتن براش اشهد میخوندن و من زار میزدم خیلی سخت بود خیلی.

وقتی تموم شد عمون بابام به زور بلندمون کرد که بریم زشته مردم گرمشون میشه بعد از سره خاک رفتیم تالار ونوس یکمی نهار خوردم و بلند شدن بقیه ماهم رفتیم دیگه ساعت سه بود باید یکم استراحت میکردیم و میرفتیم مسجد نزدیک به ده دقیقه خوابم برد ولی از شدت استرس و ناراحتی بیدارشدم و دیگه خوابم نبرد.لباسامو پوشیدمو رفتیم مسجد هنوزم همه چی برام گنگ بود مثلا:

چرا بابام لباس مشکی پوشیده

چرا باباحاجیم بینشون نیس

چرا خودش مداحی نمیکنه

چرا نماد تا زهرا بانو صدام کنه

بعد از مسجد رفتیم خونه خاله ی بابام شام خوردیم و زود برگشتیم دیگه از شدت خستگی خوابیدم تا صبح قبل از نماز ولی همش با ناراحتی و استرس.

اینجوری بود از دست دادن بابا بزرگم

همه ی پشتوانم،تموم زندگیم،

برچسب: نویسنده: آروین اسماعیلی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 0:23

صفحه بندی